تبلیغات
???? ?????

???? ?????

ایران/میراث مشترک ایرانیان :[????? , ]

آیا سد سیوند آبگیری می شود ؟آیا نماد و سمبل هویت ایرانی تخریب می شود ؟ آیا ...

چند روزی است که این پرسش‌ها و نظایر آن اذهان تمام دوستداران و علاقمندان به ایران را به خود مشغول داشته و باعث نگرانی و دغدغه ی خاطر آنها شده . از همین روست که هموطنان مان در هر گوشه ی ایران اعتراض خود را به این بی تو جهی ها اعلام داشته و خواهان توقف آن شده اند .....

بدون شک پاسارگاد و آرامگاه کورش بعنوان یک انسان ازاده و بزرگمنش و بنیانگذار نخستین حکومت یکپارچه ی جهان ( ایران ) و اعلام کننده ی اولین منشور حقوق بشر و اهمیت تا ریخی و فرهنگی ان از دید هیچ ایرانی پنهان نیست ٬ اما ایا تنها دلیل نگرانی ایرانیان و اعتراضات و تجمعات اخیر حفاظت از ارامگاه کوروش یا پاسارگاد و یا حتی صرفا جهت نگهداری مجموعه ای ( هر چند ارزشمند ) از بنا ها و امارت های باستانی است ، یا دغدغه ی ارزشمند و قابل درک یک ملت در برابر هجمه ای از بی توجهی ها و سو ء مدیریت ها و حتی سوءنیت ها ست که تاریخ ٬ فرهنگ و هویت ملی انان را نشانه رفته . حرکت هایی که در طول این سه دهه با تخریب اشکارا و مستقیم اثار و نماد های ایرانی و ملی این سرزمین تحت عنوان زدودن اثار حکومت های سلطنتی و پادشاهی شروع شد و تا به امروز و در لفافه ی اصطلاحات دلربا و عوام پسندانه ی توسعه و عمران ادامه میابد . راستی این چه تو سعه و ابادانی است که تخریب و ویرانی هویت تاریخی یک ملت در طول اعصار متمادی را ثمر میدهد ؟ این چه ابادانی است که نتیجه ی ان ویرانی نام ها و یاد های خاطره انگیز یک ملت است ؟ این چه توسعه ای است که پایه های سست و پوشالی خود را بر روی داشته ها و تنها میراث به جای مانده ی از گذشتگان این ملت بنا می کند ؟

بزرگی می گوید "وجود معنوی هر انسانی دارای دو بعد است : یکی ملیت است ٬ به عنوان یک واقعیت غیر قابل انکار و البته قابل پرورش ( خوب یا بد ، زشت یا زیبا .... ) که از تولد تا مرگ همراه آدمیست و دیگری ایدءولوژی و مذهب که یک بعد انتخابی و کاملا آگاهانه می باشد ."

و این "ایران" است که امروز و در این روزها من و امثال من را در کنار دیگر هم وطنانم ( که شاید از نظر ایدءولوژیک و مذهبی در نقطه ی مقابل هم باشیم ) اگاهانه و برای رسیدن به یک هدف مشترک و و ان هم حفاظت از میراث فرهنگی و هویت ملی مشترک در کنار هم قرار می دهد . هر چند آنانکه سالهاست فریاد این ملت رنجدیده را به گوش نمی شنوند خواهند گفت که : اینها یک مشت سلطنت طلب فرصت طلب مزدور بیگانه اند !! اما او که باید بداند نیک می داند.

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند 1385 و 03:02 ق.ظ توسط majid

ویرایش شده در سه شنبه 8 اسفند 1385 و 03:02 ق.ظ



:[????? , ]

سلام و درود خدا و پیامبرش بر روح بی كرانه ی علی

علی علی علی

از او سخن گفتن چه سخت و جانكاه است

كلمات در وصف عظمت روح او چه ناتوان و درمانده

زبان از مدح او عا جز

گویی جان بدر می شود

و اینها همه بدان سبب كه

دم زدن از او

وصف او

و حتی عشق به او مسؤولیت افرین است

اری اری

تشیع علی تشیعی مسؤلیت افرین است

و شیعه ی علی همواره مسؤول

حتی در ناتوانی

علی علی علی

می دانم  ، میدانم من كی توان ان دارم كه علی را توصیف كنم

وجود حقیر من چگونه می تواند روحی به عظمت

عالم را وصف كند

اما باید اعتراف كنم كه وسوسه ی راز و نیاز با او و عشق به او انقدر قوی هست كه با همه ی وجود از او بگویم

دوست من برادر من خواهر من تو می توانی و حق داری از من انتقاد کنی

 شاید میان انچه من از علی میفهمم تا حقیقت وجود او فاصله از زمین تا اسمان است

 نمی دانم داستان ان شبان و موسی را شنیده ای

مدح خدای را از زبان ان شبان بیابان گرد شنیده ای

شاید عشق من به  علی چون مدح خدای از زبان ان شبان باشد

و شاید بسی پایین تر

اما این درك من است از او

احساس  من است نسبت به او

كه خدای من میداند 

او میداند که تنها ارزویم قربانی کردن جانم در علی و ال اوست تا که این ودیعه ی الهی را به پای او ریخته باشم و نه به پای معاویه ها و ابو سفیان های زمان .

علی علی علی

از هر سو كه به تو مینگرم بسان اسطوره ای میمانی در نهایت كمال

ای  علی تو جمع همه ی اضداد عالمی

اسطو ره ی مبارزه در میدان جنگ ولی در نهایت مهربانی در خانه و برای فرزندان

اسطوره ی صبر برای خدا و نهایت خشم برای احقاق حقوق بندگان خدا

نماد خشم در برابر دشمنان خدا و سمبل عشق در برابر فاطمه

مرا دریاب كه سخت محتاج به توام

كه دوستم تو باشی اری دوستم تو باشی

که به هر که جزتو و خدای تو اعتماد کردم پاسخی نیافتم

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان 1385 و 04:10 ق.ظ توسط majid

ویرایش شده در چهارشنبه 3 آبان 1385 و 04:10 ق.ظ



:[????? , ]

دیگر بار رمضان

 

بهار قران ، بهار ایمان

و بهار ، فصلی برای بیدار شدن

که چه خوابی است خواب ناز مصلحت

 بیدار شدن برای این امت که مدت هاست درخواب است

تا پس از قرن ها بر حقیقت چشم باز کند و انگاه جوانه زند ، رشد کند و انسان شود

 

دیگربار رمضان

 

 

ماه عروج علی ، قران ناطق ، مرد تمام

اری باز هم علی

گویی سرنوشت این امت با او پیوند خورده است

امتی که قرن هاست سرنوشت خود را بدست ندارد 

امتی که قرن هاست هر روز و هر شب نماز میگذارد ، به یگانگی او اقرار می کند و هر چه راغیر از اوست انکار، اما هنوز مشرک وار در مقابل فرعونان زمانه سر خم میکند .

 امتی که قرن هاست روزه می گیرد ، اما هنوز در حسرت تکه ای نان  ،  لحظه ای  ازادی  ، اندکی عدالت ، ذره ای دوست داشتن  و قطره ای ایمان

و تفاوت را ببین  میان این امت  و ان امام

از کجاست تا به کجا

از ذلالت تا شهادت

 

بهار ایمانتان فرخنده

  

نوشته شده در سه شنبه 11 مهر 1385 و 02:10 ق.ظ توسط majid

ویرایش شده در - و -



زندگی :[????? , ]

((  زندگی یعنی عقیده و جهاد ))

 

اری زندگی "همه" این است  و این همه خود " زندگی" .

هرمعنایی جز این غیر از زندگی یک انسان است .

و این  تنها هدفی است  که در وجود غیر از ادمی نمی توان یافت ،

و بجای ان غریزه و بقاء ،

تنها انگیزه و دلیل برای  بودن .

 

وانسان  ،

که حیوانی بیش نبود ،

مایه ی وجودش از ان گل بد بو،

هم سرشت و از جنس او  ،

تا در ان  ، نسیم جانبخش حیات دمیدند

و انگاه بزرگترین و شگفت ترین استحاله ی تاریخ روی داد .

ان گل بد بو ،

ان حیوان  ،

جان گرفت ،

زنده شد ،

و انسان شد .

 

غریزه اش درعقیده ،

وبقایش در جهاد ،

اوج گرفت .

 

 (( مثل حیوان خوردن اسودن چه سود ؟ /  گر به خود محكم نه ءی  بودن چه سود ؟ ))

 

جهادی که هم در صلح واجب است و هم در جنگ ،

هم در خانه و هم در میدان نبرد ،

هم در درون و هم در بیرون ،

در توانایی و ناتوانی ،

در پیروزی وشكست ،

 

که عقیده را جز با کیمیای جهاد نتوان مایه ی  حیات ساخت .

 

 (( خویش را چون از خودی محكم كنی /  تو اگر خواهی جهان بر هم كنی ))

 (( چیست مردن از خودی غافل شدن / تو چه پنداری فراق جان و تن ؟ ))

 

خدایا

 

خدایا مخواه ،  مخواه و مگذار  انقدر خودخواه  شوم که عمرم را همه در راه مصالح دنیایم و در راه میان

بستر واخور زندگیم گذرانم .

 

خدایا چگونه میتوان بود و خلق را و خود را در  محاصره ی ان  سه ضلع شوم استعمار ،  استثمار و استحمار دید و ساکت بود .

 

چگونه میتوان زنده بود و این همه ظلم و ستم و خون و خونریزی را انهم از جا نب شیاطین دایعه دار انسانیت  دید و سر در اخور زندگی خویش کرد و تنها  بفکر صلاح و رفاه و خود بود .

 

این همه تناقض را دید و ان را باور کرد.

 

اری

 

 برادر مسلمان شیعه و سنی من را  در فلسطین و لبنان و عراق به جرم مسلمانی و دفاع از عزت و شرافت انسانیت ذبح کنند و من در گوشه ای  درلذت از عیش و نوش این زندگی  تهوع اور؛  که باید زندگی خود راکرد ، از ان لذت برد و  بفکر زندگی و صلاح  خویش بود که نقطه ی  اوج  و قله ی كمالش تشكیل خانواده و تولید مثل و ... و چه خوشبختیی  !!

 

خدایا میدانم که اینگونه بودن ، انسان بودن و مسلمان بودن چقدر سخت است و من در این مسیر به تنهایی  و بیتو  و بدور از تو و در سایه ی  نفس چه میتوانم کردن ؟   

                                                                                                                                        

پس  در این روزها که بودن و زنده بودن سخت دشوار مینماید این ارمان را از من مگیر که تنها با ان و در عمل به ان احساس بودن میكنم .

 

 
(( تا كجا خود را شماری ماء و طین / از گل خود شعله ی طور افرین )) .

 

كه تو خود گفتی :

 

(( و لءن قتلتم فی سبیل الله او متم لمغفره من الله و رحمه خیر مما یجمعون

و اگر در راه خدا كشته شوید ، یا بمیرید ، به امرزش و رحمت خدا نایل شوید و ان از هر چیزی كه در دنیا برا ی خود فراهم می اورید بهتر است )) ال عمران ۵۷

 

درود بر شهیدان مقاومت

              انان كه همیشه شاهدند

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1385 و 09:08 ق.ظ توسط majid

ویرایش شده در - و -



سلام بر لبنان :[????? , ]

سلام بر ازادی

سلام بر انها كه ازادند

سلام بر انهاكه هر نفسشان نسیم جا نبخش حیات را در وجود ادمی می دمد

و سلام بر انانكه سالهاست از زندان تن گریخته اند .

و اكنون

نام و یاد و پیامشان با ما

و قوت ایمانشان در كنار ما .

 تاریخ تكرار میشود

دوباره ارابه ی بی رحم تاریخ قدم بر سرزمینی گذاشته است كه از خاك خونینش  بوی كربلا به مشام میرسد

شیعیان حسین یكسو ، سپاهیان یزید یكسو

همان دو روی همیشه در نبرد تاریخ

گویی دوباره محرم به كربلا رسیده است .

اری

(( هر ماهی محرم ، هر روزی عاشورا  و هر جایی كربلاست ))

و امروز ما دوباره در كربلایی دیگر

باید انتخاب كرد

یا باید شیعه ی حسین بود

ویا در سپاه یزید

كه :

((انها كه رفته اند كاری حسینی كرده اند

و انها كه بمانند باید كاری زینبی كنند

وگر نه یزیدی اند ))

خدایا

تو خود مرا افریدی و بمن از رگ گردنم نزدیكتر

تو میدانی و مرا میبینی كه قرارم بریده است

از نفس كشیدن در هوای نفس خود شرمگینم

خجالت میكشم از از زنده بودنی كه از هزار بار مرگ برایم سنگین تر است

چه انكه به بی هنری نیز اراسته باشد !

ای كاش انقدر توانا بودم ، انقدر هنر داشتم  كه اكنون اینجا نمیبودم

ای كاش هنر ی  میدانستم تا در چنین روزهایی كه میدان هنر نمایی است می توانستم خود نمایی كنم !

متوانستم فریاد براورم و همه خلق را به به  دیدن این  هنر نمایی بخوانم .

تا بگویم كه عشق به تو چه ها كه نمیكند و این وجود كثیف را به كدامین قله ها كه نمی برد .

شهادت

اری شهادت

تا بگویم كه من با همه ی كوچكی

این وجود من با همه ی نا چیزی

انقدر پست نشده است كه پر پر شدن لاله های داغدار حسین را در كربلای صور و صیدا ببیند

 ودر عاشورا چشم بر كربلا ببندد

تا لااقل نباشم از ان اشباح الرجال و ولا رجالی كه میدان جهادشان مابین بستر و اخور و جهاد اكبرشان زن بارگی و اسلامشان در فتوای حلال بودن خون شیعه ی رافضی  و تكیه گاه شیوخشان  نه اسلام و محمد و حسین كه  امریكا و صهیونیسم .

و این یعنی برائت

برائت از مشركین، منافقین و حتی مسلمین !!

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1385 و 09:08 ق.ظ توسط majid

ویرایش شده در - و -



به یاد معلم شهیدم :[????? , ]

 

 چند روزی بیشتر به سالروز عروج غریبانه ی معلم من ،  معلم ازادگی ، علی شریعتی باقی نمانده ، از طرفی ایام  ، ایام امتحانات است و دغدغه ی چگونگی ان .

گفتن از شریعتی برای من سخت است ، خاصه انكه نخواهم همچون بعضی ، به تعریف و تمجید و ستایش و حتی پرستش او دچار شوم و غرق در تصوراتم از " او"  و دچار به بیماری تقلید از او ، كه شاهكار شریعتی خود بودن و در حال خود شدن است ، كه او نه معصوم است و نه چنین ادعایی دارد و نه این افتخاری است .

اری گفتن از او سخت است ، او كه پس از سالها و در پس پرده های شك و تردید و دورویی و نفاق وكینه و حسد ودیواری از زر و مشت هایی از  زور و اشك هایی از روی  تزویر پنهانش كرده اند تا مبادا این نسل سوخته ، كه از گذشته ی خود و هر چه كه به نام" نژاد و تبار" و" دین و مذهب" و به همت بازوان سرمایه داری بر او رفته ، متنفر و رویگردان است ، بر كویر اندیشه های او و امثال او پای گذارد كه این  برای كسانی  كه یك عمر عادت كرده اند برای جماعتی تهی مغز ورد بخوانند و انگاه كه رامشان كردند و تهی از خود  ، بر گرده هاشان سوار شوند ، و برای قیمان دنیا و اخرت خلق بس مهلك و كشنده است .

هر چند گاهی  احساس می كنم كه او ،  شاید بخاطر ان روح زلال و بی رنگش  كه از هر قصد و غرض و مرضی  بشدت ازرده میشد ،  در قضاوتش و برخوردش با بعضی مسایل واز روی عشق بی مثالش  به ان هدف پاك و اهوراییش  دچار اشتباه شده باشد ( كه قطعا چنین بوده و حتی خود او در مقابل انتقاد های  دوستانه ی افرادی همچون دكتر بهشتی  وسایر ین پذیرفته و نه تنها پذیرفته ، بلكه از انها و برای اصلاح این نواقص دعوت نیز میكند و این دقیقا نقطه ی اوج شخصیت اوست و هر انسان اگاه روشنفكری ، كه در ابتدا برای خود من نیز قابل باور نبود ) اما پاكی و صداقت و ازادگی او در راهی كه انتخاب كرده به من این اجازه را میدهد كه از ان بگذرم و به ژرفا ی ان وجود بی پیرایه راه یابم ، اندیشهای ناب و زاده ی یك روح كنجكاو و جستجو گر ، انچه كه این روزها و در میان این عمرو عاص ها و ابوموسی ها ، این چهره های مزور و احمق و جانشینان  و خلفای نابحق خیانتكار به اسلام و مسلمین ، كمیاب كه هیچ ، نایاب شده است .

وما را  كه ادعای پیروی از علی را داریم چاره ای نمی ماند جز انكه :

صبر كنیم ،  صبر كسی كه خا ر در چشم و استخوان در گلو

از ترس هجمه ی دشمن خارجی ،  صبر در برابر خیانتكاران و ابلهان پیروشان .

اما با انجام وظیفه انسانی  ، ایرانی و اسلامیمان .

ایا می شود ؟

 وشعری از او

تا سحر ای شمع بر بالین من        امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه ی غم ناگهان بر دل نشست رحم كن امشب مرا غمخوار باش

كام امیدم به خون اغشته شد       تیرهای غم چنان بر دل نشست

كا ندرین دریای مست زندگی        كشتی امید من بر گل نشست

اه ای یاران به فریادم رسید           ورنه مرگ امشب به فریادم ر

ترسم ان شیرین تر از جانم ز راه    چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس كن شمع من !      بر دل ریشم نمك دیگر مپاش

قصه ی بیتابی دل پیش من           بیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز توام ای مونس شبهای تار         در جهان دیگر مرا یاری نماند

زانهمه یاران بجز دیدار مرگ            با كسی امید دیداری نماند

همدم من ، مونس من ، شمع من   جز توام در این جهان غمخوار كو

واندر این صحرای وحشت زای مرگ  وای بر من ، وای بر من ، یار كو

اندرین زندان من امشب شمع من   دست خواهم شستن از این زندگی

تا كه فردا همچوشیران بشكنند        ملتم زنجیرهای بندگی 

به یاد معلم شهیدم علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1385 و 04:06 ق.ظ توسط majid

ویرایش شده در یکشنبه 28 خرداد 1385 و 11:06 ق.ظ



:[????? , ]

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل والنهار

یا محول الحول والا حوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

نوروز

 

سخن تازه از نوروزگفتن دشوار است . نوروز یک جشن ملی است . جشن ملی را همه میشناسند که چیست ،  نوروز هر ساله بر پا میشود و هر ساله از ان سخن میرود . بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید ؛ به تکرار نیازی نیست ؟ چرا ، هست . مگر نوروز را خود مکرر نمیکنید ؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید . در علم و ادب تکرار ملال اور است و بیهوده ؛ "عقل" تکرار را نمی پسندد ؛ اما״ احساس״ تکرار را دوست دارد ، طبیعت تکرار را دوست دارد ، جامعه به تکرار نیازمند است . طبیعت را از تکرار ساخته اند ؛ جامعه با تکرار نیرومند میشود(1) ، احساس با تکرار جان میگیرد (2) و نوروز داستان زیبایی است که در ان ، طبیعت ، احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند .

 

 نوروز که قرن های دراز است که بر همه ی جشن های جهان فخر می فروشد ، از ان رو" هست" که یک قرار داد مصنوعی اجتمایی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست ، جشن جهان است و روز شادمانی زمین ، اسمان و افتاب ، و جوش شکفتن ها و شور زادنها و سرشار از هیجان هر" اغاز".

 

جشن های دیگران ، غالبا " انسان ها را از کارگاه ها ، مزرعه ها ،دشت و صحرا ، کوچه و بازار ، باغها و کشتزار ها ، درمیان اطاق ها و زیر سقف ها و پشت در های بسته جمع میکند : کافه ها ، کاباره ها ، زیر زمین ها سالن ها ،  خانه ها ... در فضایی گرم از نفت ، روشن از چراغ ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و اراسته از گلهای کاغذی ، مقوایی ، مومی ، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را میگیرد و از زیر سقف ها ، در های بسته ، فضا های خفه ، لای دیوار های بلند و نزدیک شهر ها و خانه ها ، به دامن ازاد و بی کرانه ی طبیعت میکشاند :گرم از بهار رو شن از افتاب ، لرزان از هیجان افرینش و افریدن ، زیبا از هنر مندی باد و باران ، اراسته با شکوفه ، جوانه ، سبزه و معطر از : بوی باران ، بوی پونه بوی خاک ،

 

 شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک" ...

 نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است : خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت . هر سال این فرزند فراموشکار که ، سرگرم کار های مصنوعی و ساخته های پیچیده ی خود، مادر خویش را از یاد می برد ، با یاد اوری های وسوسه امیز نوروز ، به دامن وی باز می گردد و با او ، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد . و فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد   و مادر ، در کنار فرزند ،  چهره اش از شادی می شکفد ، اشک شوق میبارد ، فریاد های شادی می کشد ، جوان می شود ، حیات دوباره میگیرد . با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود .

 

تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر میگردد ، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدینگونه است که نوروز ، بر خلاف سنت ها که پیر می شوند و فرسوده و گاه بیهوده ، رو به توانایی میرود و در هر حالت ، اینده ای جوان تر و درخشان تر دارد ، چه ، نوروز راه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لاءو تزو  و کنفسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به اشتی میکشاند .

 

نورو تنها فرصتی برای اسایش ، تفریح و خوشگذرانی نیست ؛ نیاز ضروری جامعه ، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست . دنا یی که بر تغییر و تحول ، گسیختن و زایل شدن ، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است ، جایی که در ان ، انچه ثابت است و همیشه پایدار ، تنها تغییر است و نا پایداری ؛ چه چیز می تواند ملتی را ، در برابر عرابه ی بیرحم زمان_ که بر همه چیز میگذرد و له میکند و میرود ، هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد _از زوال مصون دارد ؟

 

هیچ ملتی با یک نسل و دو نیل شکل نمی گیرد ؛ ملت ،  مجموعه ی پیوسته ی نسل های متوالی بسیار است ، اما زمان ، این تیغ بی رحم ، پیوند نسلها را قطع میکند ؛ میان ما و گذشتگانمان _ انها که روح جامعه ی ما و ملت ما را ساخته اند _ دره ی هولناک تاریک حفر شده است ؛ قرن های تهی مارا از انان جدا ساخته اند ؛ تنها سنت ها هستند که پنهان لاز چشم جلاد زمان ، ما را از این در ه ی هولناک گذر می دهند و با گذشته هایمان  اشنا میسازند.  در چهره ی مقدس این سنت ها است که ما حضور انان را در زمان خویش ، کنار خویش ودر"خود خویش" ؛ احساس میکنیم ؛ حضور خود را در میان انان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوار ترین و زیبا ترین سنت ها است .

 

در ان هنگام که مراسم نوروز را بپا میداریم ؛ گویی خود را در همه ی نوروز هایی که هر ساله در این سرزمین بر پامی کرده اند  ، حا ضر میابیم و در این حال ، صحنه های تاریک و روشن و صفحا ت سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگان ما ورق می خورد ، رژه می رود . ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است ،این اندیشه های پر هیجان را در مغزمان بیدار میکند که : اری ، هر ساله ! حتی همان سالی که اسکندر چهره ی این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود ، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه میکشید ، همانجا ، همان وقت ، مردم مصیبت زده ی ما نوروز راجدی تر و با ایمان بیشتر بر پا میکردند ؛ اری ، هر ساله ! حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کناره ی جیحون سرخ رنگ ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کردند ، در ارا مش غمگین شهر های مجروح و در کنار اتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند .

 

تاریخ از مردی در سیستان خبر  میدهد که در ان هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه ی جا هلی ارام کرده بود ، از قتل عام شهر ها و ویرانی خانه ها و اوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت :  "ابا تیمار ؛ اندکی شادی باید " ! نوروز در این سالها و در همه ی سالهای هما نندش ، شادی یی این چنین بوده است ، عیاشی و بی خودی نبوده است ، اعلام ماندن ، ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه ی پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده ی زمان همواره در گستن ان میکوشیده است .

 

نوروز همه وقت عزیز بوده است ؛ در چشم مغان ، در چشم موبدان ، در چشم مسلملنان و در چشم شیعیان مسلمان ، همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از ان سخن گفته اند ، حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند " نوروز روز نخستین افرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند " .

 

چه افسانه ی زیبایی ؛ زیبا تر از واقعیت ! راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار ، گویی نخستین روز افرینش است . اگر روزی خدا جهان را اغاز کرده است ، مسلما" ان روز ، این  نوروز بوده است . مسلما" بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز افرینش است . هرکز خدا جهان را و  طبیعت را با پاییز یا زمستا ن  یا تابستا ن اغاز نکرده است . مسلما" اولین روز بهار ، سبزه ها روییدن اغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن ، یعنی نوروز .

 

بیشک ، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار ، افتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی اغاز شده است .

 

اسلام که همه ی رنگهای قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد ، نوروز را جلای بیشتر داد ، شیرازه بست و انرا ، با پشتوانه ای استوار ، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان ، مصون داشت . انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به و صایت ، هر دو در این هنگام بوده است ، و چه تصادف شگفتی ! انهمه  خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی داشتند پشتوانه ی نوروز شد . نوروز که با جان ملیت زنده بود ، روح مذهب نیز گرفتد ؛ سنت ملی و نژادی ، با ایمان مذهبی و عشق نیرو مند گشت ، مقدس شد و در دوران صفویه ، رسما" یک شعار شیعی گردید مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه ی خویش . انچنان که یک روز نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی ان روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز !

 

نوروز-- این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است – در طول تاریخ کهن خویش ، روزگاری در کنار مغان ، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است ؛ پس از ان در کنار اتشکده های زرتشتی ، سرود مقدس موبدان و زمزمه ی اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند ؛ از ان پس با ایات قران وزبان الله از او تجلیل میکرده اند و اکنون ، علاوه بر ان با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی ، او را جان می بخشند ودر همه ی این چهره های گوناگونش ، این پیر روزگار الود که در همه ی قرن ها و در همه ی نسل ها و همه ی اجداد ما _ از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی  _ زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را ، همه وقت ، با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و ان ، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در امیختن روح مردم این سرزمین بلا خیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و ، عظیم تر از همه ، پیوند دادن نسلها ی متوالی این قوم _ که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منار ها بند بندش را از هم میگسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه ی دلهای خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه ی دوران ها در میان  شان حا یل میگشته و دره ی عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است .

 

و ما ،  در این لحظه و در این نخستین لحظات اغاز افرینش ، نخستین روز خلقت ، روز اورمزد ، اتش اهورایی نوروز را باز بر میافروزیم و در عمق وجدان خویش ، بپایمردی خیال ، از صحرا های سیاه و مرگ زده ی تهی  می گذریم و در همه ی نوروز هایی که در زیر اسمان پاک  و افتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است ، با همه ی زنان و مردانی که خون انان در رگهای ما می دود و روح انان در دل هایمان می زند شرکت میکنیم و بدین گو نه ،" بودن خویش را "، بعنوان یک ملت در تند باد ریشه بر انداز زمانها و اشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود میبخشیم و ، در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و ، "خالی از خویش "برده ی رام و طعمه ی زدوده از " شخصیت " این غرب  غارتگر کرده است ، در این میعادگاهی که همه ی نسلهای تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند ، با انان پیمان وفا می بندیم و " امامت عشق " را از انان به ودیعه میگیریم که " هرگز نمیمیریم " و " دوام راستین " خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه ی " اصالت خویش " ، در رهگذر تاریخ ایستاد ه است ، بر صحیفه ی عالم ثبت " کنیم .

 

نوروز / کویر : معلم همیشه زنده ام علی شریعتی

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین 1385 و 11:03 ق.ظ توسط majid

ویرایش شده در - و -



:[????? , ]

به نام او که گر حکم کند همه محکومیم

چه بگویم ، چه بگویم

از چه بگویم که چیزی ندارم

با که بگویم

که کسی ندارم

که هر گاه کسی را دوست پنداشتم

هر گاه لب به سخن گشودم

راز سر به مهر خویش گشودم و سودی ندیدم

تنها و تنها کسم اوست

که خود همه را میداند

اما گویی هیچ نمیداند

من می گویم و او می شنود

اری می شنود اما دریغ از پژواکی